تبليغاتX
دوباره باید ساخت

دوباره باید ساخت

سلام دوستان سال نو مبارک درسته که یکم دیر دارم تبریک می گم اما به قول معروف ماهی رو هروقت که از آب بگیری تازه است

 بلاخره من آپکردم خیلی وقت بود که چیزی ننوشته بودم بکل وبلا گ نویسی رو گذاشته بودم کنار آخه وقت این کار رو نداشتم درسته کار سرگرم کننده ای هستش اما آدم رو گرفتار می کنه.

واقعا نمی دونم از کجا شروع کنم چی بنویسم ...

درباره خودم می نویسم درباه سالی که گذشت باید بلاخره از یک جایی شرو کنم دیگه

بنظر من سال بی سود وپوچی بود سالی که الکی خستم کرد از یک لحاظ خوب بود که دیگه مجبور نبودم زیست بخونم یادتون هست که من رشتم تجربی بود بعد تغییرش دادم ورفتم ریاضی

اما بجاش خبری که بهم رسید حسابی بهمم ریخت بماند این خبر چی بود .دست ودلم به کاری نمیره نه می تونم درس بخونم نه دیگه مثل قبل پور شور وانرژی هستم یکمم بداخلاق شدم .

البته دارم سعی می کنم فراموشش کنم

یه احساسی دارم نمی دونم چه حسی فقط می دونم دیگه منتظر نیستم

شگفتا
وقتی که بود نمی دیدم ... وقتی می خواند نمی شنیدم
وقتی دیدم که نبود ...  وقتی شنیدم که نخواند   
چه غم انگیز است وقتی که چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد

 و می خواند و می نالد
وتوتشنه آتش باشی و نه آب
و چشمه که خشکید
چشمه که از آن آتش که تو تشنه ی آن بودی  
بخار شد و به هوا رفت
و آتش کویر را تاخت و در خود گداخت
و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید
تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش 
و بعد از عمری گداختن   

از غم نبودن کسی که تا بود  از غم نبودن تو می گداخت


دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 0:50 توسط سارا |






بگذار که در حسرت دیدار بمیرم!


در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم!


دشوار بود مردن و روی تو ندیدن!


بگذار بدلخواه تو دشوار بمیرم!


بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ!


در وحشت و انوده شب تار بمیرم!


بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب


دربستر اشک افتم و ناچار بمیرم!


میمیرم از این درد که جان دگرم نیست


تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم!


تا بوده ام ای دوست وفادار تو هستم!


بگذار بدانگونه وفادار بمیرم!


سیمین بهبهانی

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387 23:7 توسط سارا |





میروم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه خويش

بخدا مي برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

 

مي برم, تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه

 

مي برم تا ز تو دورش سازم

ز تو, اي جلوه اميد محال

مي برم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال

 

ناله مي لرزد, مي رقصد اشك

آه, بگذار كه بگريزم من

از تو, اي چشمه جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من

 

بخدا غنچه شادي بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم, صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد

 

عاقبت بند سفر پايم بست

مي روم, خنده بلب, خونين دل

مي روم, از دل من دست بدار

اي اميد عبث بي حاصل

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 11:4 توسط سارا |


دوستان ببخشید آپ می کنم خبر نمی دم بلا خره باید بفهمم که کی بیادم هست دیگه

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 0:39 توسط سارا


سلام دوستان سرم خیلی شلوغ هستش از یک ور رفتن به مسافرت بلا خره تابستون دیگه این مامان بابا وقط گیر میارن دیگه کاریش هم نمی شه کرد واز طرف دیگه کار هایی که باید برای تغییر رشتم انجام بدم

آخ یادم نبود که شما حتی نمی دونید من چندسالم هستش

خوب پس کارم سخت ترشد

من امسال می رم سوم دبیرستان رشته ی تحصیلیم تجربی بود که اصلا بهش علاقه ندارم ونداشتم ونخواهم داشت به خاطر همین هم دارم تغییر رشته می دم و میرم ریاضی آخه من ریاضی رو خیلی دوست دارم

واما دلیلی که قبلا نرفتم ریاض

۱)زیاد تصمیمم جدی نبود وسر دوراهی قرار گرفته بودم

۲)اسرار های پدرم واین که می گفت اگه تجربی بری وچشم پزشکی بخونی چون تو این کار سررشته وهمچنین  آشنا های زیادی دارم می تونم همایتت کنم

۳)وهمچنین میگن سر رشته های ریاضی بیشتر مردونست و آقایون در این کار موفق ترند

ولی حالا که دیدم من بازیست نمی تونم کنار بیام بخاطر همین هم دارم تغییر رشته می دم برامم اصلا مهم نیست که بقیه چه فکری می کنن

 کار مهم وسر نوشت سازی که می گفتم هم همین بود

الان هم پدرم از ته دل راضی نیست ولی چه می شه کرد من تا کی می تونم خواسه های خودم را به خاطر پدر ومادرم زیر پا بزارم

دوستام بهم می گن تو چلی که می خوای از چاه در بیایی بیفتی تو چاله ولی اون ها نک بینی شون رو نگاه می کنن آخه حفظ کردن که کاری نداره میتونم این دو سال باقی مونده رو بل بل وار زیست وزمین و... ودرس های این رشته رو حفظ کنم وبرم بالا گیریم هم که کنکور رتبه آوردم ولی بعدش چی من نه به پزشکی ونه به...هیچ یک از زیر شاخه های تجربی علاقه ندارم

امروز رفته بودم مدرسه قرار شد که مشاور مدرسه مون از آموزش وپرورش بپرسه که امتحان آمار را باید امسال بدم یا این که سال دیگه بلا خره آش خالم بخورم پام نخورمم پام

آخه می دونید که دوم تجربی ریاضی یکی هستش فقط با یک تفاوت که ریاضیا آمار دارن و تجربیا زیست (بی...)

یک توصیه به اون هایی که می خوان انتخاب رشته کنن می کنم

اینکه هر رشته ای که دوست دارن انتخاب کنن ونزارن کسی توگوششون ...

من رو در خاطرشون به عنوان یک تجربه قرار بدن

 

راستی یک چیز دیگه می دونم که کارم تقریبا تموم شده هستش ولی بازم برام دعاکنید

 عشق را زير باران بايد جست...

هميشه کودکي باد را صدا مي کرد.

هميشه رشته ي صحبت را

به چفت آب گره مي زد.

براي ما يک شب

سجود سبز محبت را

چنان صريح ادا کرد

که ما به عاطفه ي سطح خاک دست کشيديم

و مثل لهجه ي يک سطل آب تازه شديم.

و بارها ديديم

که با چقدر سبد براي چيدن يک خوشه ي بشارت رفت.

ولي نشد

که روبروي وضوح کبوتران بنشيند

و رفت تا لب هيچ

و پشت حوصله ي نورها دراز کشيد

و هيچ فکر نکرد

که ما ميان پريشاني تلفظ درها

براي خوردن يک سيب

چقدر تنها مانديم...



هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است.

پنجره فکر هوا عشق زمين مال من است.

چه اهميت دارد؟

گاه اگر مي رويند؟

قارچ هاي غربت؟

من نمي دانم

که چرا مي گويند:اسب حيوان نجيبي ست و کبوتر زيباست.

و چرا در قفس هيچ کسي کرکس نيست؟

چشم ها را بايد شست‌‌ جور ديگر بايد ديد.

واژه ها را بايد شست.

چترها را بايد بست.

زير باران بايد رفت.

فکر را خاطره را زير باران بايد برد.

عشق را زير باران بايد جست.

دوست را زير باران بايد ديد.



عشق را زير باران بايد جست...

سهراب سپهری

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 0:26 توسط سارا |


سلام دوستان من سه شنبه شب رفتم شمال جاتون خیلی خالی بود خوش گذشت البته بخشید که خبر ندادم که دارم میرم آخه شمال رفتن ما روی حساب نیست یک دفعه ساعت ۳ نیم شب بابام بلند می شه می گه آماده شید بریم

من سه ساعتی میشه که برگشتم واقعا خسته هستم چون تو این چند روزه ۵ دقیقه هم نخوابیدم

به کسایی که نظر داده بودن سر زدم که تشکر کنم نظر هم می دادم ولی ثبت نظر رو که میزدم می پرید نمی دونم چرا این جوری میشه

این هم باما شوخیش گرفته

راستی من فردا باید کار مهمی رو انجام بدم که تو سر نوشتم خیلی تاثیر داره برام دعا کنید موفق بشم

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387 0:55 توسط سارا


 

یادم میاد باز اون روزا

 

که بودن  از جنس خدا

 

برای با تو بودن

 

هر روز میکردم دعا

 

 

 

فرشته بودی واسه من

 

پاک و منزه از گناه

 

دور از همه سیاهیا

 

جدا بودی از آدما

 

 

 

با دیدنت پر میزدم

 

با این خیال و فکر و حال

 

که تو هم منو دوستم داری

 

میرفتم تا آسمونا

 

 

 

تموم شد این خاطره ها

 

منو تو مال هم شدیم

 

برای عشق پاک و ناب

 

همدل و هم قسم شدیم

 

 

 

برای  تو هدیه دادم

 

حلقه ای از ستاره ها

 

تا که بدونن همگی

 

دوستت دارم خیلی زیاد

 

 

 

هلهله عاشقیمون

 

پیچید میون آدما

 

گفتن همه از عشقمون

 

چون عشق لیلی مجنونا

 

 

 

تا رسید اون شب سیاه

 

اشک و دیدم توی چشات

 

با هق هقت گفتی بهم

 

دوستت ندارم به خدا

 

 

 

تموم دنیا یه دفه

 

خراب شد روی سرم

 

گفتم برو شوخی نکن

 

دیگه نگو از این جکا

 

 

 

گفتی آره این یه جکه

 

از اون جکای گریه دار

 

اما داره حقیقت

 

شب و روزم شده فنا

 

 

 

 

 

گفتم چرا گفتم چرااااا

 

تو که دلت پیشم نبود

 

چرا گفتی دوستم داری

 

چرا منو گولم زدی

 

گفتی فغط منو داری

 

 

 

گفتی تو رو دوستت دارم

 

اما نه اندازه اون

 

گفتی میخوام برم دیگه

 

همیشه باشم پیش اون

 

 

 

گفتم برو ولی بدون

 

دوستت داشتم تا پای جون

 

این آخرین شعر منو

 

توی غروب عشق بخون

 

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387 1:10 توسط سارا |


دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »

گریه...چه واژه سبک و دلتنگی
گریه...چه واژه آرام کننده ای
گریه...چه واژه شاد و دردمندی
دلم بد جوری هوای گریه کرده ...
گریه به خاطر تمام ناگفته هام ...
گریه برای تمام نا نوشته هام ...
گریه برای تمام تنهایی هام ...
گریه برای تمام درد هام ...
گریه برای تمام خاطره هام
بیا با هم گریه کنیم بیا ...من و تو اگه با هم گریه کنیم خیلی سبک تر میشیم خیلی زیاد ...
بیا مثل ابر بهاری باشیم و نترسیم از گریه کردن هر وقت دلمون گرفت مثل ابر بهاری گریه کنیم اگه گریه نکنیم زود تر شکسته میشیم ...
اگه گریه نکنیم درد موهامونو سفید میکنه ...
پس بیا نترسیم مهربونم ...

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387 0:56 توسط سارا |


 

سلام دوستای گلم .

امروز روز پدر است . یعنی روزی که حضرت علی ( ع) در آن روز پا به دنیایی قشنگ گذاشتن  .

و من این شعر رو تقدیم می کنم . به همه ی پدارن . به خصوص پدر خودم که به بیکران هایی آسمان دوستش دارم .

  

عهد نامه

با خودعهد بستم که در اولین دیدار تو رو درغرق در آغوش کنم .

با خود عهد بستم که در اولین دیدار نذر چشمانم را ادا کنم .

با خود عهد بستم که در اولین دیدار مرغ دلم را از قفس آزار کنم .

با خود عهد بستم که در اولین دیدار کویر دلم را با نگاه تو سیراب کنم .

با خود عهد بستم که در اولین دیدار مرواریدکان چشمانت رو سرمه چشمان رو کنم

با خود عهد بستم که تو رو به معراج عشق نزدیک کنم .

با خود عهد بستم که فقط برای شاعر احساس آهنگ سکوت خلوتهایم شعر بگویم .

با خود عهد بستم که در اولین دیدار وفا رو برایت قربانی کنم .

باخود عهد بستم که تا ابدیت دفترهایم را با یادو نام تو آغاز کنم .

 

علی پا به این دنیا گذاشت و قلب عاشقان را محسور کرد. و همگان را با انسانی آشنا کرد که پدر تمامی آفریدگان پروردگارش لقب گرفت روز پدر مبارک

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 20:24 توسط سارا |


           من قرار امروز یک خاطره بنویسم یک خاطره درمورد سال تحصیلیی که گذشت امید وارم که خوشتون بیاید .

اون روز روزی بود که فکر می کنم اگه ادامه پیدا می کرد انظبات من 0 هم نمی شد.

من از خانه به طرف مدرس را افتادم وتبق معمول در خانه ی یکی از دوستانم توقف کردم ومنتظر بقیه ماندم تا همه بیایند وباهم به مدرسه برویم.

همه جمع شدن وما به راه افتادیم از خونه ی دوستم تا مدرس راهی نیست و 2 دقیقه بیشتر طول

 نمی کشه ولی ما بقدری اون راه را آهسته طی می کنیم که 10دقیقه ای طول می کشه اون روز فرانک (یکی از دوستانم ) به من گفت می یایی بریم دم در خونه ی آقی هاشمی تا زنگ بخوره 5 دقیقه مونده من که برای شربازی سرم درد می کنه قبولکردم از اون ورم یگانه که فکر کنم بعضی هاتون می شناسینش به فرانک گفت : که امروز آقای هاشمی رو زمانی که به مدرسه می آمده دیده 

آقای هاشمی پسری با کلاس وبه قول فرانک مجلسی بود ولی ناگفته نماند که ایشون همسن پدر مابود ولی چه می شه کرد ه فرانک از اون خوشش می آمد

ما به طرف مقصد مورد  نظر راه افتادیم خونه ی او چارتا خون پایین تراز مدرسه بود فرانک دستش رو روی چشمی آیفن گذاشت و زنگ زد

 مادر آقای هاشمی جواب داد": بله

فرانک: ببخشید خانوم من آمار گیر هستم به سوال های من جواب بدید

مادر آقای هاشمی :صبر کنید الان می یام دم در

ما با شنیدن این حرف دو پا داشتیم دو تا دیگه قرض کردیم وددرو

داشتیم به طرف مدرسه می دویدیم که خانوم صفا خو ناظم مدرسه اومد بیرون خاستیم پشت دیوار پنهان شیم که دیدیم به به خانوم نظری دفتر دار مدرسه از پشت سر ما داره می یاد

فرانک آروم به من گفت که انگار نه انگار با آرامش تمام می ریم مدرسه . ماهم همین کار رو کردیم

خانوم صفاخو که دید مااز اون طرف می یاییم به ما گفت کجا اینشالا ماجوابی ندادیم وسرمون رو پایین انداختیم واو به ما گفت یک نمره انظبات از هردوی شما کم می کنم .

زنگ خورد وما به کلاس رفتیم بعداز اتمام کلاس زنگ تفریح داشتیم با بچه ها از پله ها پایین می اومدیم که مامانم رو کیک بدست دیدم آخه اون روز تولد من بود خانم مشکینی نگاهی به من کرد وگفت کیک رو ببر آش پز خانه نیم ساعت آخر کلاس بیا ببر  منم این کار رو کردم و بعد وارد حیاط شدم  یک دفعه نفهمیدم چی شد که ... فقط دیدم مقنعه ام دست بچه ها هست ودارن دست رشته بازی می کنن رفتم مقنعه را که دست فرانک افتاده بود رابگیرم که وای ... خانوم صفاخو ما رو باهم در حال جنگیدن دید وما را صدازد و به ما گفت از دست شما دو تا باید چی کار کنم این زنگ سر کلاس نمی رید تاآدم شید ما چهره ی مظلومانه به خود گرفته بودیم ولی در داخل انگار دنیا رو بهمون داده بودن اون زنگ ما شیمی داشتیم . معلم زیست مان اون زنگ در دفتر بود چون کلاس نداشت ما هم پیش اون بودیم وباهاش خوش وبش می کردیم

یک دفعه خانوم مشکینس  پشت سر ما ظاهر شد گفت شما این جا چیکار می کنین مگه کلاس ندارید ما سرمون رو پایین انداختیم و خانوم ابراهیمی معلم زیست مون قضیه رو گفت وخانوم مشکینی گفت اگه دیگه تکرار نمی شه برین کلاس ما تو دلمون به اون شدیدا بد وبیرا گفتیم

خلاصه رفتیم کلاس بچه ها تبق مع مول سوال حل می کردن ماهم به اون ها پیوستیم

زنگ خورد و زنگ تفریح هم به پایان رسید

وزمان موعود فرا رسید من رفتم آشپز خانهو کیک تولدم روآوردم بالا در راهرو به کمک یگانه شمع هارو روی کیک چیندیم و وارد کلاس شدیم بچه ها دست زدن و بعد از باز کردن کادو ها شیدا یک تکه از کیک رو برید وزمانی که حواسم نبود زد به صورت من وبا این کار او شوخی های شهرستانی  شروع شد اون روز ما با لباس و صورت کیکی به خونه برگشتیم

بد بختی ما به سر رسید ولی کلاغ به خونش نرستید                                          

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 1:46 توسط سارا |


DESIGN BY :MINOS X

نمی دانم نمی خواهم بدانم که پس از مرگم چه خواهدشد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ وبازی گوش
ولو یک ریز وپی درپی که دم گرم خوشش را در گلویش سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدان سان بشکند سکوت مرگبارم را


صفحه نخست
پست الکترونيک




نوشته هاي پيشين

فروردین 1388

شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387



پيوندها

یگانه
عاشق تنها
night-skin
رضا جون
(شاپرک قصه ها)
درانتظار تو
۩۩۩ دنیای تنهایی من ۩۩۩
بارگاه عاشقان
رویای خیس
اشق اهورا
بهار
تنها ترین تنها
پارمیس
فانوس پشت پنجره
ღ♥ღبه امید چتر فردایت خیس بارانمღ♥ღ
عشق نیکو
تاریخ-شاهنامه-ادبیات
سلول زنده
همه چیز
محسن
۩۞۩ چقدر جذاب هستید ۩۞۩
نگهبان شب
جزیره ی دور افتاده
اتاق72
دست خط روزگار
نگاه
کوچه تنهایی خیال
bad boy
لی لی ناز
خشن اما خونسرد
در کوی عشق
تنها ترین عاشق
o°°O.. ღ رد پای عشق o°°O..ღ
کابوس بیداری
جاده ای به عشق
سنگ صبور
حرف هایی از ته دل


    تعداد بازديدها:

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس