|
سلام دوستان سال نو مبارک درسته که یکم دیر دارم تبریک می گم اما به قول معروف ماهی رو هروقت که از آب بگیری تازه است
بلاخره من آپکردم خیلی وقت بود که چیزی ننوشته بودم بکل وبلا گ نویسی رو گذاشته بودم کنار آخه وقت این کار رو نداشتم درسته کار سرگرم کننده ای هستش اما آدم رو گرفتار می کنه. واقعا نمی دونم از کجا شروع کنم چی بنویسم ... درباره خودم می نویسم درباه سالی که گذشت باید بلاخره از یک جایی شرو کنم دیگه بنظر من سال بی سود وپوچی بود سالی که الکی خستم کرد از یک لحاظ خوب بود که دیگه مجبور نبودم زیست بخونم اما بجاش خبری که بهم رسید حسابی بهمم ریخت بماند این خبر چی بود .دست ودلم به کاری نمیره نه می تونم درس بخونم نه دیگه مثل قبل پور شور وانرژی هستم البته دارم سعی می کنم فراموشش کنم یه احساسی دارم نمی دونم چه حسی فقط می دونم دیگه منتظر نیستم شگفتا و می خواند و می نالد از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 0:50 توسط سارا |
بگذار که در حسرت دیدار بمیرم! در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم! دشوار بود مردن و روی تو ندیدن! بگذار بدلخواه تو دشوار بمیرم! بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ! در وحشت و انوده شب تار بمیرم! بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب دربستر اشک افتم و ناچار بمیرم! میمیرم از این درد که جان دگرم نیست تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم! تا بوده ام ای دوست وفادار تو هستم! بگذار بدانگونه وفادار بمیرم! سیمین بهبهانی + نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387 23:7 توسط سارا |
سوي منزلگه ويرانه خويش
بخدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم, تا كه در آن نقطه
دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه عشق
زينهمه خواهش بيجا و تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم
ز تو, اي جلوه اميد محال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند ياد وصال
ناله مي لرزد, مي رقصد اشك
آه, بگذار كه بگريزم من
از تو, اي چشمه جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم, صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم, خنده بلب, خونين دل
مي روم, از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 11:4 توسط سارا |
دوستان ببخشید آپ می کنم خبر نمی دم بلا خره باید بفهمم که کی بیادم هست دیگه + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 0:39 توسط سارا
سلام دوستان سرم خیلی شلوغ هستش از یک ور رفتن به مسافرت بلا خره تابستون دیگه این مامان بابا وقط گیر میارن دیگه کاریش هم نمی شه کرد واز طرف دیگه کار هایی که باید برای تغییر رشتم انجام بدم آخ یادم نبود که شما حتی نمی دونید من چندسالم هستش خوب پس کارم سخت ترشد من امسال می رم سوم دبیرستان رشته ی تحصیلیم تجربی بود که اصلا بهش علاقه ندارم ونداشتم ونخواهم داشت به خاطر همین هم دارم تغییر رشته می دم و میرم ریاضی آخه من ریاضی رو خیلی دوست دارم واما دلیلی که قبلا نرفتم ریاض ۱)زیاد تصمیمم جدی نبود وسر دوراهی قرار گرفته بودم ۲)اسرار های پدرم واین که می گفت اگه تجربی بری وچشم پزشکی بخونی چون تو این کار سررشته وهمچنین آشنا های زیادی دارم می تونم همایتت کنم ۳)وهمچنین میگن سر رشته های ریاضی بیشتر مردونست و آقایون در این کار موفق ترند ولی حالا که دیدم من بازیست نمی تونم کنار بیام بخاطر همین هم دارم تغییر رشته می دم برامم اصلا مهم نیست که بقیه چه فکری می کنن کار مهم وسر نوشت سازی که می گفتم هم همین بود الان هم پدرم از ته دل راضی نیست ولی چه می شه کرد من تا کی می تونم خواسه های خودم را به خاطر پدر ومادرم زیر پا بزارم دوستام بهم می گن تو چلی که می خوای از چاه در بیایی بیفتی تو چاله ولی اون ها نک بینی شون رو نگاه می کنن آخه حفظ کردن که کاری نداره میتونم این دو سال باقی مونده رو بل بل وار زیست وزمین و... ودرس های این رشته رو حفظ کنم وبرم بالا گیریم هم که کنکور رتبه آوردم ولی بعدش چی من نه به پزشکی ونه به...هیچ یک از زیر شاخه های تجربی علاقه ندارم امروز رفته بودم مدرسه قرار شد که مشاور مدرسه مون از آموزش وپرورش بپرسه که امتحان آمار را باید امسال بدم یا این که سال دیگه بلا خره آش خالم بخورم پام نخورمم پام آخه می دونید که دوم تجربی ریاضی یکی هستش فقط با یک تفاوت که ریاضیا آمار دارن و تجربیا زیست (بی...) یک توصیه به اون هایی که می خوان انتخاب رشته کنن می کنم اینکه هر رشته ای که دوست دارن انتخاب کنن ونزارن کسی توگوششون ... من رو در خاطرشون به عنوان یک تجربه قرار بدن راستی یک چیز دیگه می دونم که کارم تقریبا تموم شده هستش ولی بازم برام دعاکنید + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 0:26 توسط سارا |
سلام دوستان من سه شنبه شب رفتم شمال جاتون خیلی خالی بود خوش گذشت البته بخشید که خبر ندادم که دارم میرم آخه شمال رفتن ما روی حساب نیست یک دفعه ساعت ۳ نیم شب بابام بلند می شه می گه آماده شید بریم من سه ساعتی میشه که برگشتم واقعا خسته هستم چون تو این چند روزه ۵ دقیقه هم نخوابیدم به کسایی که نظر داده بودن سر زدم که تشکر کنم نظر هم می دادم ولی ثبت نظر رو که میزدم می پرید نمی دونم چرا این جوری میشه این هم باما شوخیش گرفته راستی من فردا باید کار مهمی رو انجام بدم که تو سر نوشتم خیلی تاثیر داره برام دعا کنید موفق بشم
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387 0:55 توسط سارا
یادم میاد باز اون روزا که بودن از جنس خدا برای با تو بودن هر روز میکردم دعا فرشته بودی واسه من پاک و منزه از گناه دور از همه سیاهیا جدا بودی از آدما با دیدنت پر میزدم با این خیال و فکر و حال که تو هم منو دوستم داری میرفتم تا آسمونا تموم شد این خاطره ها منو تو مال هم شدیم برای عشق پاک و ناب همدل و هم قسم شدیم برای تو هدیه دادم حلقه ای از ستاره ها تا که بدونن همگی دوستت دارم خیلی زیاد هلهله عاشقیمون پیچید میون آدما گفتن همه از عشقمون چون عشق لیلی مجنونا تا رسید اون شب سیاه اشک و دیدم توی چشات با هق هقت گفتی بهم دوستت ندارم به خدا تموم دنیا یه دفه خراب شد روی سرم گفتم برو شوخی نکن دیگه نگو از این جکا گفتی آره این یه جکه از اون جکای گریه دار اما داره حقیقت شب و روزم شده فنا گفتم چرا گفتم چرااااا تو که دلت پیشم نبود چرا گفتی دوستم داری چرا منو گولم زدی گفتی فغط منو داری گفتی تو رو دوستت دارم اما نه اندازه اون گفتی میخوام برم دیگه همیشه باشم پیش اون گفتم برو ولی بدون دوستت داشتم تا پای جون این آخرین شعر منو توی غروب عشق بخون
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387 1:10 توسط سارا |
دختري بود نابينا گریه...چه واژه سبک و دلتنگی + نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387 0:56 توسط سارا |
سلام دوستای گلم . امروز روز پدر است . یعنی روزی که حضرت علی ( ع) در آن روز پا به دنیایی قشنگ گذاشتن . و من این شعر رو تقدیم می کنم . به همه ی پدارن . به خصوص پدر خودم که به بیکران هایی آسمان دوستش دارم .
علی پا به این دنیا گذاشت و قلب عاشقان را محسور کرد. و همگان را با انسانی آشنا کرد که پدر تمامی آفریدگان پروردگارش لقب گرفت روز پدر مبارک + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 20:24 توسط سارا |
من قرار امروز یک خاطره بنویسم یک خاطره درمورد سال تحصیلیی که گذشت امید وارم که خوشتون بیاید . اون روز روزی بود که فکر می کنم اگه ادامه پیدا می کرد انظبات من 0 هم نمی شد. من از خانه به طرف مدرس را افتادم وتبق معمول در خانه ی یکی از دوستانم توقف کردم ومنتظر بقیه ماندم تا همه بیایند وباهم به مدرسه برویم. همه جمع شدن وما به راه افتادیم از خونه ی دوستم تا مدرس راهی نیست و 2 دقیقه بیشتر طول نمی کشه ولی ما بقدری اون راه را آهسته طی می کنیم که 10دقیقه ای طول می کشه اون روز فرانک (یکی از دوستانم ) به من گفت می یایی بریم دم در خونه ی آقی هاشمی تا زنگ بخوره 5 دقیقه مونده من که برای شربازی سرم درد می کنه قبولکردم از اون ورم یگانه که فکر کنم بعضی هاتون می شناسینش به فرانک گفت : که امروز آقای هاشمی رو زمانی که به مدرسه می آمده دیده آقای هاشمی پسری با کلاس وبه قول فرانک مجلسی بود ولی ناگفته نماند که ایشون همسن پدر مابود ولی چه می شه کرد ه فرانک از اون خوشش می آمد ما به طرف مقصد مورد نظر راه افتادیم خونه ی او چارتا خون پایین تراز مدرسه بود فرانک دستش رو روی چشمی آیفن گذاشت و زنگ زد مادر آقای هاشمی جواب داد": بله فرانک: ببخشید خانوم من آمار گیر هستم به سوال های من جواب بدید مادر آقای هاشمی :صبر کنید الان می یام دم در ما با شنیدن این حرف دو پا داشتیم دو تا دیگه قرض کردیم وددرو داشتیم به طرف مدرسه می دویدیم که خانوم صفا خو ناظم مدرسه اومد بیرون خاستیم پشت دیوار پنهان شیم که دیدیم به به خانوم نظری دفتر دار مدرسه از پشت سر ما داره می یاد فرانک آروم به من گفت که انگار نه انگار با آرامش تمام می ریم مدرسه . ماهم همین کار رو کردیم خانوم صفاخو که دید مااز اون طرف می یاییم به ما گفت کجا اینشالا ماجوابی ندادیم وسرمون رو پایین انداختیم واو به ما گفت یک نمره انظبات از هردوی شما کم می کنم . زنگ خورد وما به کلاس رفتیم بعداز اتمام کلاس زنگ تفریح داشتیم با بچه ها از پله ها پایین می اومدیم که مامانم رو کیک بدست دیدم آخه اون روز تولد من بود خانم مشکینی نگاهی به من کرد وگفت کیک رو ببر آش پز خانه نیم ساعت آخر کلاس بیا ببر منم این کار رو کردم و بعد وارد حیاط شدم یک دفعه نفهمیدم چی شد که ... فقط دیدم مقنعه ام دست بچه ها هست ودارن دست رشته بازی می کنن رفتم مقنعه را که دست فرانک افتاده بود رابگیرم که وای ... خانوم صفاخو ما رو باهم در حال جنگیدن دید وما را صدازد و به ما گفت از دست شما دو تا باید چی کار کنم این زنگ سر کلاس نمی رید تاآدم شید ما چهره ی مظلومانه به خود گرفته بودیم ولی در داخل انگار دنیا رو بهمون داده بودن اون زنگ ما شیمی داشتیم . معلم زیست مان اون زنگ در دفتر بود چون کلاس نداشت ما هم پیش اون بودیم وباهاش خوش وبش می کردیم یک دفعه خانوم مشکینس پشت سر ما ظاهر شد گفت شما این جا چیکار می کنین مگه کلاس ندارید ما سرمون رو پایین انداختیم و خانوم ابراهیمی معلم زیست مون قضیه رو گفت وخانوم مشکینی گفت اگه دیگه تکرار نمی شه برین کلاس ما تو دلمون به اون شدیدا بد وبیرا گفتیم خلاصه رفتیم کلاس بچه ها تبق مع مول سوال حل می کردن ماهم به اون ها پیوستیم زنگ خورد و زنگ تفریح هم به پایان رسید وزمان موعود فرا رسید من رفتم آشپز خانهو کیک تولدم روآوردم بالا در راهرو به کمک یگانه شمع هارو روی کیک چیندیم و وارد کلاس شدیم بچه ها دست زدن و بعد از باز کردن کادو ها شیدا یک تکه از کیک رو برید وزمانی که حواسم نبود زد به صورت من وبا این کار او شوخی های شهرستانی شروع شد اون روز ما با لباس و صورت کیکی به خونه برگشتیم بد بختی ما به سر رسید ولی کلاغ به خونش نرستید + نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 1:46 توسط سارا |
|
| ||||||